<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای نفیس</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/</link>
<description>اعترافات یک دختر ایرانی. این من هستم، فعلآ!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 16:04:38 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>4 سال شدم</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>میگما! حالا من سکوت کرده ام به خاطر اینکه شیرینی میرینی در کار نیست، اما شماها هیچ کدومتون نمی خواید بیاید تولد ۴سالگی دنیای نفیس رو تبریک بگید؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mediabistro.com/fishbowlDC/original/birthday4.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کلآ از تبریک هر کی خوشم بیاد براش شیرینی خامه ای میخرم که با قهوه بخوریم و کیف کنیم که من ۴ساله که اینجا مینویسم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 16:04:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاریس و اسکارلت</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>گاهی در بعضی از دوستی ها، اوضاع هر چند در ظاهر بی عیب و نقص به نظر میرسد، در واقع از زیر &lt;STRIKE&gt;کپک زده&lt;/STRIKE&gt; به روغن سوزی افتاده. اوضاع خراب است. می شود حدس زد که در آینده ای نه چندان دور موتور این دوستی بسوزد و برود در انبار دوستی های از رده خارج شده. با احتیاط و با رعایت مقررات دوستی ات را ادامه می دهی که اوضاع از این بدتر نشود. در همین میان است که ناگهان یک تصادف ناخواسته اتفاق می افتد. خسارت غیر قابل برگشت است. دوستی ات کاملآ اسقاط شده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناراحتی از اینکه این اتفاق زودتر از آنچه فکرش را میکردی افتاد. و خوشحال از اینکه دیگر هر لحظه نگران سوختن موتور نیستی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 19:11:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این قسمت: خرید</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من اینجوریم. وقتی میخوام یه چیزی بخرم، بر میدارم به تمام دوست و آشنا و فامیل و همسایه زنگ میزنم که شما توی خونتون از این چیزی که من می خوام بخرم دارید؟ اگه دارید چه مارکیه؟ خوشگله؟ چند خریدی؟ راضی هستی؟ من چی بخرم و اینها. بعد که دوره ی نظرسنجی تموم شد برمیدارم زنگ میزنم به اونهایی که هم بلدند خرید کند، هم حوصله ی جینگول بازی های من رو دارند و هم از چایی بعد از خرید لذت می برند و بهشون میگم پاشو فلان روز با من بیا بیرون من برم خرید. توی مرکز خرید هم با دیدن اجناس مختلف و جعبه های رنگارنگشون جو گیر میشم و همه ی نصیحت ها و پیشنهادهای این آدم هایی که این همه بهشون زنگ زده ام رو کلآ فراموش میکنم و همونجا اولین چیزی که چشمم رو بگیره می خرم.  وقتی هم که خریدم اونقدر خوشحال میشم که ذوق می کنم و دوستم رو بی محل میکنم و &quot;چایی بعد از خرید دیگه چیه؟&quot; و می دوم میام خونه که خریدم رو امتحان کنم. تازه از زور خوشحالی به هیچ کس هم خبر نمی دم که بله من بالاخره خریدم رو کردم و اینها. چند وقت که میگذره ملت نگران میشن زنگ میزنن میگن دیگه سیل تماس هات قطع شده، سالمی؟ خریدی؟ میگم آره بابا یک ماه پیش. میگن چی خریدی؟ میگم اونی که شما ها گفتید رو نخریدم یکی دیگه خریدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه چهار سال پیش دنیا رو پر کردم که من میخوام دوربین بخرم. از دختر خاله و دختر عمه و دوست گرفته تا بقال سر کوچه فهمیدند که من چی می خوام و تا اونجایی که تونستند کمکم کردند که فلان رو بخر و بیسار و اینها. زنگ زدم به داییم گفتم پاشو بیا من رو ببر من دوربین بخرم. (یادش بخیر به زمانی داییم من رو خیلی تحویل می گرفت.) رفتیم مغازه ی دوست دوست دوستم. آره دقیقآ همین فاصله ی زیاد وجود داشت. اونجا که بودیم با اون قیمتی که من می خواستم بدم، همکار دوست دوست دوستم ۲ تا دوربین رو گذاشت روی میز که یکیشون رو بردارم. داییم خودش رو هی به در و دیوار زد که این مشکیه حرفه ای تره بهتره آپشن های بیشتر داره و اینها، اما من گفتم این نقره ایه داره می درخشه اینو می خوام. آخرش هم نقره ایه شد مال من. بعدش هم گفتم دایی اگه زحمتت نمیشه من رو ببر دم نادر من یه چیزبرگر برا نهارم بگیرم بعد برسونم خونه، بعدش می تونی بری سر کار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سر لپ تاپ خریدن هم همین بود. همه گفتند وایو یا دل، اما پاشو برو پایتخت همه رو ببین رنگ های مختلف هست و مدل های خوشگل و اینها. من ولی حس پولداری بهم دست داده بود دلم خواست تلفنی لپ تاپ بخرم، زنگ زدم گفتم پسرعمه جان من به سلیقه ی تو اطمینان دارم یدونه خوشگل و سبکش رو برام پست کن، برنامه های لازم رو هم خودت بریز روش دیگه من اینجا هی نشینم برنامه بریزم رو لپ تاپ. آفیس 2003 یادت نره. اونم یدونه اچپی خوشگل با نقش های پیچ پیچ سفید برام فرستاد. من هم که زنگ نزدم تشکر کنم. یه مدت گذشت زنگ زد گفت نفیسه بهت رسید؟ گفتم آره بابا یک ماه پیش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از 2 هفته ی پیش هم که همونطور که بیشتر شما می دونید، داستان پرآوازه ی پرینتر خریدن شروع شد. من پرینتر میخوام و اینها. دوست ها و فامیل باز خبر شدند، همه فهمیدند و نظرشون پرسیده شد. یکی گفت کانن لیزری یکی گفت اچپی رنگی یکی گفت اپسون جوهر افشان و اینها. این بار زنگ زدم به دایی، گفت من کار دارم نمیام خودت برو. زنگ زدم به پسر عمه گفت کار من نیست، خودت برو. زنگ زدم به دوست گفت آره فکر خوبه بیا بریم بعدش هم بریم ناهار و شام و بیرون و پارتی و ... گفتم نه مرسی. از اینور رونده از اونور مونده، برادر مهربون رو نشونه گرفتم به عنوان همیار خرید. اونم البته بلد بود، هی ناز کرد و تاریخ خرید رو عقب انداخت و اینها اما خودش می دونست که وقتی نفیسه یکی رو نشونه بگیره دیگه گرفته. امروز ساعت چهار لباس هاشو پوشید و مثل پسر خوب راه افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتیم توی اولین مغازه. سلام آقای بد اخلاق. گفت ما داریم می بندیم. رفتیم مغازه دوم. سلام آقای خوشتیپ. گفت من بهتون دوتا مدل رو پیشنهاد میکنم. یکیشون همون قیمته که شما می خواید، یکیشون قیمتش دوبرابره پول شماست. گفت اما من دومیه رو پیشنهاد می کنم. برادر هی سرخ و سفید شد و چشم غره رفت که جواب بابا رو چی می دی؟ پول می خوای از کجا بیاری؟ آقاهه گفت سیستم کارت خوان هم داریم. چشم های من برق زد. کارتم رو در آوردم گفتم دومیه رو می خوام. چون خیلی وقت بود من ندیده بودم یه مرد لباس هاش رو اینهمه خوشگل باهم ست کنه. لباس های یشمی. واسه همین برای اولین بار با استفاده از بانکداری الکترونیک خرید کردم. به برادر گفتم خم شو این جعبه ی پرینتر رو بردار بیار داری چیو نگاه میکنی؟ به آقاهه هم گفتم آژانس دارید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه خرید خوبی بود. همه چیز طبق معمول پیش رفت. من هم خوشحالم. البته به نظرم هر کی دیگه هم جای من بود الان خوشحال می بود. ببین چه جیگری خریدم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;HP LaserJet M1120 MFP Series&quot; hspace=0 src=&quot;http://preciousbabe.persiangig.com/image/Printer.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&quot;پرینترم قشنگه؟ با کارت خوان پولش رو دادم!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از گوشه عکس هم میشه فهمید من به یک کتابخونه چوبی با رنگ قهوه ای سوخته نیاز دارم. منتظر تماس های من باشید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 18:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافی شاپ</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>کسی یه کافی شاپ درست و حسابی که بلد باشد به جای تی بگ به آدم چایی دم شده بدهد، تقریبآ حوالی میدان قدس و یا حتی پل رومی می شناسد؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم یک پاتوق نزدیکی های دانشکده ام می خواهد که وقتی حوصله ام از دست این انترهای بزک شده توی دانشگاه سر رفت بروم آنجا و بدهم توی لیوان خودم برایم چای تازه دم بریزند. و بشینم و کتاب هایم را پهن کنم روی میز و خیالم راحت باشد که قرار نیست یک میمون که روی دماغ تازه عمل شده اش چسب زده، بیاید بالای سرم بایستد و بگوید ورودی جدیدی؟ عربی؟ بعد بدون توجه به کتاب های جلوی من که طبیعتآ هیچ کدام عربی نیستند و دهان از تعجب باز مانده ام، شروع کنه تند تند به حرف زدن و بعد که حرفش تمام شد منتظر شنیدن جواب نشود و از کتابخانه بزند بیرون. و من بمانم و یک اعصاب خورد از دست داروین که نظریه اش موجودات انسان نمای حیوان مغز رو در بر نمی گیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونقدر تند تند حرف زد که من نفهمیدم چی میگه ولی این چند تا جمله رو شنیدم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱. &quot;مامانت فرستادت دانشگاه عربی یاد بگیری که بتونی توی سفره و ختم قرآن بخونی.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.  &quot;سیاه میپوشی دلت هم سیاهه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳. &quot;لیسانس می گیری شوهر میکنی میری&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴. &quot; شنیدم گفتی ... بی بی سی... به تو چه؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵. &quot; حواست به حرف هات باشه&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک چیز های دیگه هم گفت اما چون بیشترش تکرار حرف های بالاست و منم از تکرار خوشم نمی آد، نمیگم. بعدشم من موندم این کی بود از کجا اومده بود؟ هیچ ارتباط منطقی بین خودم و بی بی سی و عربی و شوهر هم پیدا نمی کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلآ الان فکرم مشغوله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه آقا جان، خانم جان، اگه کافی شاپ خوبی سراغ داری بگو. آ قربون دختر/پسر.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 20:10:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>هستیم در خدمتتون فعلآ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:21:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تو و آبی عشق ات...</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بالاخره آنفلانزای آقای خوک هم به منزل ما راه پیدا کرد. هم اکنون دو تن از افراد خانه در بستر بیماری در حال جنگیدن با ویروس های خوکی هستند. من فعلآ خوبم. تمرین های هادسون و فسولد رو هنوز انجام نداده ام، آن کتاب احمقانه ی بیهیویوریزم رو هم خلاصه نکرده ام. امتحان هم دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روزی است که به شدت از اینکه این وبلاگ را با اسم خودم راه انداخته ام ناراحتم. با اینکه خیلی وقت است که فامیلی ام را از روی وبلاگ پاک کرده ام، هنوز اگر اسم و فامیلم را با هم سرچ کنی، اولین گزینه همین وبلاگ است. خوشم نمی آید کسی با سرچ کردن اسمم به اینجا برسد. اگر راه حلی به ذهنت میرسد لطفآ بگو. نمی خواهم کار به جایی برسد که اسباب کشی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک جورهایی حساس شده ام. پارسال همین موقع ها هر چه عاشقانه به ذهنم می رسید را همین جا می نوشتم. همه را خطاب به تو می نوشتم. خوشم می آمد که یکی بخواند و فکر کند تو را می شناسد. یا تو بخوانی و فکر کنی با توام. یا او بخواند و فکر کند با اویم. یا تو بخوانی و ندانی با تو ام. یا بخوانی و شک کنی. یا مثلآ یکی بخواند و زنگ بزند بگوید برای کی نوشتی ؟. یا یکی ایمیل بزند که با منی؟ یا تو اسمس بزنی که خوش به حالش. یا یکی وسط چت بگوید خوبه که اینقدر عاشقی. یا باز تو بپرسی خدا وکیلی نفیسه با من نیستی؟! الان ولی نمی خواهم هیچ کدام از اینها را. دلم می خواهد همه بدانند که تو ندارم. بی تو ام. اینطوری بهتر است. هم خیال من راحت است و هم خیال شما.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فعلآ عاشقانه ها را در یک وبلاگ دیگر می نویسم. فقط عاشقانه ها را. بله از همین جا اعلام می کنم که یک وبلاگ دیگر درست کرده ام. خواستم آدرس مورد علاقه ام را بوک کرده باشم که کسی برش ندارد. که اگر روزی مجبور به اسباب کشی بشوم خانه ام خیلی نو ساز و نا آشنا نباشد. شاید هم یک روز بی خبر دوباره حذفش کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زندگی الان ام را از همه ی دوران های قبلی بیشتر دوست دارم. الان هدف هایم مشخص است. الان فقط با آدم هایی در تماسم که دوستشان دارم. الان خودم را &quot;کنترل&quot; می کنم. معنی کنترل را فقط یکی از دوست هایم می داند. دوستییییی! [چشمک] الان خودم را مجبور نمی کنم که کسی را تحمل کنم، صرفآ برای اینکه توی یک جمع نشسته ایم. الان دیگر خالی بندی ها و عقده ای بازی ها و خیالات و توحمات بعضی ها روی اعصابم نمی روند.  الان دلم برای تو تنگ نیست. الان می دانم که دوست های واقعی ام هر چند که از من دوراند به یاد من اند و من به یادشان.الان سرم به طرز لذت بخشی شلوغ است. الان وقتم را با کلاس های مختلف که یا شاگردشانم یا معلمشان، پر کرده ام.من &quot;من الان&quot;ام را دوست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کاش به خدا نزدیک تر بودم. فقط. کاش این نقطه ضعف هم نبود. کاش میشد من هم شنبه میرفتم کربلا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هفته ی بعد خیلی تنها خواهم بود. احتمالآ دلم یک نفر را بخواهد که بیاید با من بنشیند و فیلم ببیند و چایی بخورد. اگر دوست جدیدم این همه از من کوچک تر نبود و مدرسه نداشت شک نکن که او را دعوت میکردم. [ سلام کازین جان] اگر آنیکی دوستم هم این همه از من کوچکتر نبود و مدرسه نداشت و در یک شهر دور زندگی نمی کرد شک نکن که او را هم دعوت میکردم. [سلام شیما جان] و می نشستم و نگاه میکردم که این دو چقدر زود با هم دوست می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بله صدای کتاب فسولد از زیر کتاب هادسون و کتاب راجرز و بست بلند شده که مگر نگفتی فقط ۱۵ مین اینترنت. مثل اینکه من باید بروم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خوش. خواب های شیرینی و بستنی ببینید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 18:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز که شما یک روز معمولی داشتید...</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;چایی خوشگل بعد از نهار&quot; hspace=0 src=&quot;http://preciousbabe.persiangig.com/image/IMG_7216%20compressed.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یعنی الان اصلآ من نمی دونم چی به شماها بگم که شماها همونقدری که من می خوام حسودیتون بشه! دختر های خوشگل و مهربون. نهار بیست. مکان، هر روز دارم بیشتر عاشقش میشم. کلآ روز پرفکت. بعدش رفتم سر کلاس استاد میگه کی انقدر به تو خوش گذرونده که اینهمه خوش اخلاق شدی؟ میگم استاد جون با &lt;A href=&quot;http://www.atefekhanom.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;عاطفه خانوم&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://adamak132.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رز سیاه&lt;/A&gt; گفتیم و خندیدیم و غیبت کردیم و عکس گرفتیم و اینها. استاد نفهمید من چی گفتم اما می دونم که شماها فهمیدید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از نهار عکس نداریم چون خیلی گشنه بودیم اما این عکس چایی بعد از نهاره. :) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه یه چیزی که از قصد یادم رفت توی پست قبلی بگم اینه که قرار بود برای اونهایی که من رو ببرند نهار کادو بخرم! نگفتم چون می خواستم به خاطر من بیاید نه کادو ها! نمیگم کادو ها چی بود اگه خودشون خواستند میان میگن دیگه. نه؟! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 18:47:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من مهمان می شوم</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از تمامی شخص و یا اشخاصی که مایل هستند روز سه شنبه مورخ ۲۸ مهر ۸۸ اینجانب را برای صرف نهار به یکی از رستوران های تهران، منزل شخصی، پیکنیک و یا هر جای دیگری، دعوت کنند، تقاضا میشود تا قبل از روز ۲شنبه ساعت ۱۲ ظهر با اینجانب از طریق تلفن و یا ایمیل و یا همین وبلاگ تماس گرفته و با ذکر جملاتی مانند: &quot;قدم بر روی چشممان بنهید&quot; و &quot;سرفرازمان کنید&quot; و هر عبارت دلنشین دیگری، از اینجانب دعوت به عمل آورند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حق تقدم با آنهایی است که زودتر تماس بگیرند و یا جای بهتری پیشنهاد دهند و یا در تولید عبارت های جدید خلاقیت به خرج دهند و یا مهربان تر باشند و یا خوش صدا تر باشند و یا خوش لباس تر و یا صرفآ من کرمم بگیرد که با آنها نهار بخورم. در هر صورت بشتابید!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علاوه بر نکات بالا که سهم به سزایی در انتخاب شدن شما دارند، جواب شما به سوال: &quot; به نظر خودت چرا من باید تو را انتخاب کنم؟&quot; کلید طلائی شما برای ربودن دل بنده خواهد بود. جوابتان را از قبل آماده کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با آرزوی موفقیت،&lt;BR&gt;صاحب وبلاگ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;FONT size=1&gt;پی نوشت: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;۱. اگر من تا به حال شما را ندیده ام، هیچ کدام از نکات بالا به دادتان نخواهد رسید پس زحمت نکشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;۲. بدیهی است که من نهار سه شنبه را تنها نخواهم خورد. پس نظراتی مثل: &quot; فکر کردی خیلی طرفدار داری&quot; و یا &quot; ما بیایم تورو مهمون کنیم که چی بشه&quot; و یا &quot;ذکی خیال باطل&quot; و دیگر نظرات شبیه به اینها صرفآ باعث خیت شدن خود شما خواهد شد. از ذکرشان بپرهیذید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 18:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از حرف های ناگفته من به تو</title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>دوستت دارم.</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 06:47:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یک دوست جدید پیدا کردم  همش دلم می خواد بشینم به حرف زدنش گوش بدم. دوستم &quot;ر&quot; و &quot;ل&quot; رو مثل &quot;ی&quot; تلفظ میکنه. مثلآ به لوله میگه یویه. یا به رضا میگه یضا. عاشقشم. بهش میگم بیا برام قصه بگو من خوابم ببره، میگه تو خوابت ببره من تو این تاریکی چی کار کنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حق داره خوب. منم تو تاریکی وقت به موبایل تو زنگ میزنم میبینم خاموشه میفهمم خوابیدی، ترسم میگیره. تنها میشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=preciousbabe65&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>preciousbabe65</dc:creator>
<guid>http://preciousbabe65.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
