یعنی الان اصلآ من نمی دونم چی به شماها بگم که شماها همونقدری که من می خوام حسودیتون بشه! دختر های خوشگل و مهربون. نهار بیست. مکان، هر روز دارم بیشتر عاشقش میشم. کلآ روز پرفکت. بعدش رفتم سر کلاس استاد میگه کی انقدر به تو خوش گذرونده که اینهمه خوش اخلاق شدی؟ میگم استاد جون با عاطفه خانوم و رز سیاه گفتیم و خندیدیم و غیبت کردیم و عکس گرفتیم و اینها. استاد نفهمید من چی گفتم اما می دونم که شماها فهمیدید.
از نهار عکس نداریم چون خیلی گشنه بودیم اما این عکس چایی بعد از نهاره. :)
تازه یه چیزی که از قصد یادم رفت توی پست قبلی بگم اینه که قرار بود برای اونهایی که من رو ببرند نهار کادو بخرم! نگفتم چون می خواستم به خاطر من بیاید نه کادو ها! نمیگم کادو ها چی بود اگه خودشون خواستند میان میگن دیگه. نه؟!
