تبليغاتX
دنیای نفیس
من برای اولین بار داره حالم از عید بهم میخوره.در اتاقم رو روی خودم بسته ام که صدای نحس مجری تلویزیون و صدای شادی این آدم های دیگه رو نشنوم. که چی مثلآ؟ که از فردا من باید اگر خواستم تاریخ بنویسم به جای ۷، ۸ بگذارم؟ یعنی قراره تغییری توی زندگیم احساس کنم؟ جز اینکه ۱۳ روز بیشتر توی خونه زندانی بشم؟  نیست حالا خیلی زمستون درست و حسابی داشتیم که از اومدن بهار خوشحال باشیم؟

گند گند گند بزنن به این همه تعطیلی بی مصرف.

چه می کنه این فیس بوک...

در مراسم تشییع جنازه ی من این را هم بگویید که نفیسه در ۲۱ اسفند ماه سال ۱۳۸۷، مصادف با ۱۱ مارس ۲۰۰۹ میلادی، در حالی که با دختر عمه اش از یک پیاده روی طولانی که شامل مسیر های میدان سرو، میدان کاج، میدان صنعت و تعدادی از طبقات میلاد نور می شد، بر میگشت، به یک پسر آشغال جمع کن، که در نگاه اول تا کمر در سطل آشغال سر کوچه خم شده بود، و در نگاه دوم به پاشنه های بلند کفش نفیسه خیره شده بود، شماره داد.

بگویید هم که این متفاوت ترین "اولین" زندگی او بود.

چندین بار بگویید.

تا همه بدانند.

نوت بوک نفیسه درست شده است. نفیسه هم به همین علت خوشحال شده است. او  ۱۴ روز صبر کرد تا دوباره توانست نوت بوکش را روشن کند. نفیسه هم اکنون نوت بوکش را در آغوش گرفته و می خندد و هی باهاش عکس یادگاری می گیرد!
یک فرد مهربان، هوای آفتابی، شکلات، آرامش و یک عالمه ساتن. اینها یعنی من امروز یکی از شیرین ترین روزهای عمرم را به سر بردم. همین بودن تو هدیه است، نه آنهایی که آوردی.

 

Free counter and web stats