نوت بوک نفیسه خراب شده است. نفیسه هم به همین علت مریض شده است. او باید تا ۱۰ روز دیگر صبر کند تا بتواند نوت بوکش را دوباره روشن کند. نفیسه فعلآ فقط می تواند نوت بوک خراب و خواموشش را در آغوش بگیرد و هی تمیزش کند و گاهی به آرامی، دور از چشم نوت بوک، برایش اشک بریزد. احتمال دق کردن نفیسه در طول این ده روز بسیار بالا است. به گفته ی احالی خانه، با این رنگ و رو، نفیسه نخواهد توانست حتی تا پنج روز هم دوام بیاورد. لطفآ از هر طریق ممکن برای بالا بردن روحیه این دختر بی گناه ، و بهبود حال او، بکوشید.





نفر اول: گلاره. برنده ی جایزه ی مخصوص وبلاگ نفیس که بعد از تحویل به خود گلاره خانم، در این وبلاگ هم اعلام خواهد شد. ( اگر خداوند یاری کند، به همراه تصویر و توضیحات!)
نفر دوم: کفشدوزک جادوئی. برنده ی یک دستگاه کتاب به انتخاب خودش همراه با یادگاری (امضا و تصویر بوس) نویسنده ی وبلاگ دنیای نفیس.
نفر سوم: خار صحرایی. برنده ی یک فنجان قهوه و کمک هزینه ی جمع آوری دوستان همکلاسی مرکز رسانه ها در یک روز زیبای زمستانی!
از همه ی دوستانی که در این مسابقه شرکت کردند بسیار ممنونم و از همین جا؟! روی ماه همه ی شما عزیزان را می بوسم، با آرزوی اینکه در مسابقات بعدی شما برنده باشید.
اهالی دولت نهمی صدا و سیما دلشان خواست دهه ی فجر امسال را با یک، به اصطلاح، "بنگ" شروع کنند. خواستند جشن بگیرند و آن لحظه ی تاریخی را بازسازی کنند و بعد در تقلید از شبکه های پر سر و سامان خارجی، بنشینند در استدیو های مختلف و "ارتباط مستقیم" بر قرار کنند با فرودگاه مهرآباد و جاهای دیگر و "فول کاوریج" از برنامه ها بدهند. از بد روزگار، این "بنگ" چیزی نبود به جز یک ماکت پلاستیکی هواپیما، با یک عکس سیاه و سفید بی روح. "فول کاوریج" شان را که نگو، ارتباط های مستقیم هم همیشه یا زودتر از با خبر شدن مجری آن سو شروع می شد، یا خیلی بعد از اینکه مجری شروع به صحبت کرده بود. خلاصه همه چیز مسخره بود و خنده دار. تنها فایده ی ای که دیدن این برنامه برای من داشت این بود که تاریخ روز را به یاد من آورد. 12 بهمن. 12 بهمن یعنی 11 روز مانده به کنکور کارشناسی ارشد امسال. همین بود که من همزمان با آغاز ایام الله دهه ی فجر امسال، شروع به درس خواندن کردم و هم اکنون که با شما سخن می گویم 25 صفحه با تمام شدن کتاب آقای برون فاصله دارم.
اما غرض از این همه زیاده گویی و سیاسی گویی که اصلآ به من نمی آید و خدا می داند چقدر این حرف ها ناشیانه و خنده دار هستند، این است که توجه شما را به نزدیک شدن پایان این دهه ی مبارک جلب کنم. 22 بهمن امسال، برای من 3 مناسبت مختلف دارد. اول از همه اینکه تولد 30 سالگی دایی من است و من باید مثل هر سال برایش کادوی تولد بخرم، دوم اینکه یک روز تعطیل است (بله این هم مناسبت است!) و سوم اینکه 22 بهمن یعنی یک روز قبل از کنکور من.
به همین مناسبت، اینجانب، شما خواننده ی عزیز را به شرکت در اولین مسابقه ی این وبلاگ دعوت می کنم. برای شرکت در این مسابقه، شما خوانندگان محترم باید توسط نظرات خود به من بگویید که الف) من باید این روز بسیار مهم را چگونه بگذرانم؟ و ب) برای دایی ام چه بخرم.
بدیهی است که برای خواننده ای که بهترین نظر را بدهد، هدایای نفیسی به رسم یادبود! در نظر گرفته ام، که یا از طریق پست و یا به صورت حضوری ( بسته به اینکه کدام راحت تر باشد) به ایشان تقدیم خواهم کرد. بدیهی تر هم این است که اگر هیچ کدامتان در این مسابقه شرکت نکنید، در پست بعدی یک عکس از هدایا را اینجا می گذارم تا دل همه بسوزد و ناراحت شوند که چرا شرکت نکردند.
شرکت کنندگان محترم لطفآ خلاقیت خود را به کار بیاندازید و از هر گونه تقلب بپرهیزید. (هرچند تقلب معنی ندارد). سعی کنید جواب های کلی ندهید مثلآ اگر جوابتان برای قسمت ب "کتاب" است، باید عنوان کتاب هم ذکر شود. برنده های مسابقه هم روز 22 بهمن اعلام خواهند شد.( شاید هم زودتر، هروقت عشقم کشید) تا آن روز وقت دارید که شرکت کنید.
خوب همین. موفق باشید.

آنقدر از کوه بالا آمده ایم که دیگر خبری از رهگذرهای گاه و بیگاه نیست. زمین زیر پایمان پر از برف های تازه و نرم است و هوا مخملی است. یعنی مه گرفته و نمناک است. برای هم اعتراف می کنیم که "مخملی" را قبلآ هم در وصف هوا شنیده ایم، اما نمی دانیم کجا. با دست های یخ زده اش گوشه ی کلاهم را بالا می زند و در گوشم می گوید: "دیدی گفتم دستکش بیاور؟!" بعد زیپ کیفش را باز می کند. دستکش هایش را در می آورد، دستش می کند و چندین گلوله ی برفی گنده درست می کند تا با یک 1-2-3 بلند، "جنگ برفی" مان را شروع کنیم. در تمام این مدت هم چندین بار نگاهم می کند. انگار از اینکه اصلآ تکان نخورده ام تعجب کرده است. یکی از گلوله ها را به طرفم پرت می کند و بلند بلند می خندد. تلافی که نمی کنم به طرف می آید. موهای یخ زده ای که طبق معمول کنار لب هایم جمع شده اند را کنار میزند و آرام زیر کلاهم جا می دهد. با دقت تمام نگاهم می کند. بعد سرم را بغل می کند و چند دقیقه همانطور بی حرکت می ایستد. آرام و مهربان. دوستش ندارم. می گوید این را از توی چشم هایم می خواند. او هم من را دوست ندارد. این را چندین بار برایم توضیح داده است. اما بیشتر وقت ها آنقدر مهربان می شود که به صحت حرف هایش شک می کنم. کاش راستش را بگوید. کاش من هم.
تنها چیزی که به من ربط داره حرف های آقای برون و ریچاردز و راجرز هستش که درباره ی تکنیک های تدریس زبان های خارجی، زنده اند.
* به جای جنگ با تروریسم.
