تبليغاتX
دنیای نفیس

"می روم دانشکده". این را می گویم و در خانه را می بندم. کفشهایم را تند تند پایم می کنم تا قبل از اینکه اهالی خانه به خودشان بیایند، بپرم توی آسانسور. توی اسانسور اما، به خودم می گویم که می روم پارک، قدم می زنم و هر وقت تمام این اشک های قلمبه شده زیر چشمانم را بیرون ریختم بر می گردم.

یکی از نیمکت های رو-به-شهر پارک پرواز را انتخاب می کنم و می نشینم. انگار اشک ها تحلیل رفته اند، اشکی نیست که بیاید. هوا اینجا خیلی سرد است. از لا به لای خانه ها، خانه ی خودمان را پیدا میکنم.

***

دیشب دلم نمی آمد نه بگویم. یعنی همه اش منتظر این بودم که تلفن را قطع کند و من با یکی از همان نه های معروف قال قضیه را بکنم. (قضیه را این طوری می نویسند؟) اما تلفن را که قطع کرد اصلآ منتظر حرف من نشد، شروع کرد به توضیح دادن. از این گوشه ی اتاق نمی توانستم صورتش را ببینم، اما نمای کامل صورت پدر را می دیدم که داشت به مادرم نگاه می کرد و با هر جمله ای که از مادرم می شنید، لبخندش بیشتر می شد.

***

آمدند و دورم نشستند و ماچم کردند که کوتاه بیا دختر، دیگر باید فکر باشی. اینها آدم های بدی نیستند. مدام می خندیدند، همه شان. من هم نگاهشام می کردم. از وقتی تلفن زنگ خورده بود هیچی نگفته بودم. اگر هم می گفتم اینها نمی شنیدند.

برای سه-چهار ماه تمام سعی ام را کردم که فقط برای چند لحظه هم که شده، یکی از این آدم ها لبخند بزنند. دلقک بازی در آوردم، سنگ صبور شدم، دلداری دادم، غذا پختم... اما دیشب با یک تلفن ناقابل همه شان داشتند می خندید و بالا و پایین می پریدند.

***

یکی از دختر های سر کلاس می گفت نفیسه تو دیگه چرا درس نمی خوانی؟ بیرون که نمی روی، قیافه ات هم که داد می زند دوست پسر نداری...

این جمله ی آخر یعنی چون تو موهایت را بیرون نمی گذاری و مثل من هر روز صبح صورتت را با چهار کیلو رژ گونه مزین نمی کنی و چون دماغت شبیه آدمیزاد است و عملش نکرده ای تا شکل منقار کرکس شود، پس تو روی این را هم نداری که با پسر ها حرف بزنی یا دوست شوی، اصلآ جای تعجب است اگر با این اوصاف پسر ها از تو خوششان بیاید.

نه دوستم. من دوست پسر ندارم. چون نمی توانم دست یکی از این پسر های تهی مغز را بگیرم و در خیابان راه بروم و مثل تو احساس زیبایی کنم و لیاقت، که بله من اینم و آنم و تازه دوست پسر هم دارم. چون به اندازه ی کافی فکرم مشغول هست که نخواهم لوس بازی ها و موس موس ها و ناز کردن ها و غیرتی بازی ها و کجایی؟ ها و با کی؟ ها وتوقعات بی جای یک نفر دیگر را هم همیشه در فکرم یدک بکشم.  دلم هم نمی خواهد.

***

از این نوع احمق بازی های تلفنی که پسر ما اینقدر ساله است و مدرک اش فلان است و مدیر عامل فلان هم حالم بهم می خورد. یعنی واقعآ طرف از اینکه مادرش دارد به جایش دختر می بیند و انتخاب می کند، راضی شده؟ آدمی که راضی شده که شریک زندگی اش را برایش انتخاب کنند، چطور فلان کارخانه در فلان استان را می چرخاند؟ همین است که ریده شده به مملکت.

***

می گوییم خانم جان مگر می شود که پسر شما در جلسه ی معارفه نباشد؟ می گوید من سلیقه ی پسرم را می دانم. نمی خواهیم ذهن پسرمان را درگیر کنیم. وای خدا. 2 روز است که به جز به این جمله فکر نمی کنم. سطح فکر را دارید که؟

***

چرا ولم نمی کنید؟ چرا نمی شود تنها باشم؟

***

این نوشته چقدر ریده است. انصافآ. حرف حسابی نزده ام. پست کنم اینها را؟ وقت خواننده های بیچاره هم تلف می شود با این اراجیف بی سر و ته. چقدر غلط املایی. بی خیال. پست می کنم. می دانی چرا؟ چون این باکس "ثبت مطلب" نارنجی این پایین بلاگفا بد جوری چشمم را گرفته.

***

تو هم بیا و ...شعر بنویس. من نوشته ام، تو هم بنویس. شاید اینجوری حواسمان پرت شود...

روزی روزگاری همین امروز بعد از ظهر بود که در ماشین دوست نشسته بودم تا ایشان من را از کلاس برسانند به خانه. دوست ماشین خود را روشن کرد و با روشن شدن ماشین، ضبط آن هم به کار افتاد و برادر ساسی مانکن گفت: "زنم می شی؟" ما (من و دوست) نیز بی درنگ با صدایی بلند داد زدیم:" بله بله"، غافل از اینکه تعدادی از برادران هم کلاسی درست در کنار ماشین دوست ایستاده اند و مشغول تماشای ما هستند. در همین هنگام استاد گرامی هم به جمع آنها پیوسته و آن ها را در امر خندیدن به ما یاری کرد تا این سوتی را به یکی از به یاد ماندنی ترین سوتی های دوران تحصیل من و دوست تبدیل کند.ناگفته نماند که ما (من و دوست) هم آنقدر خندیدم که تف از دهانمان جاری شد و روی صندلی های ماشین دوست لکه انداخت. کور بشوم اگر دروغ بگویم.

بله. این بود داستان من و دوست.

تا روزی روزگاری دیگر خدا نگهدار.

(دوست از پشت تلفن می گوید: بگو که هنوز جای تفت روی صندلی ماشین من است.)

این ها موهای من هستند. از کوچکی مطمئن بودم که اگر همین موها روی سر یک نفر دیگر رشد می کردند، خصوصیاتی کاملآ متفاوت داشتند. چون الان که دقیقآ آیینه ی افکار و درونیات من اند. فرفری، نامرتب و سر به هوا هستند. به راحتی و سرعت، حالت می گیرند اما به همان سرعت هم به حالت اولیه برمی گردند. اتوی موی داغ را که نزدیکشان می برم، خودشان سرشان را پایین می اندازند و صاف می شوند. با هیچ ترفندی نمی شود پر تر نشانشان داد. همیشه درست وقتی که نباید، کنار می روند و قسمتی از پوست سرم را به نمایش می گذارند تا همه ی بینندگان متوجه کم پشت بودنشان شوند. شیطانند اما. باران که می بارد، از همان زیر روسری شروع می کنند به ورجه وورجه کردن و بیشتر فر شدن. صداس شر شر آب حمام را هم که می شنوند، همین طور. هرشب وقتی می خوابم، دو-سه تایشان می دوند و می آیند نزدیک چشم هایم می نشینند تا صبح اول وقت که چشم هایم را باز کردم، بپرند توی چشمم. حساسیت شدیدی به برف دارند، هر وقت می روم برف بازی، مخصوصآ گوله می شوند و راه خودشان را به سمت دهان من پیدا می کنند، نوعی جلب توجه است به نظرم، می خواهند که من با دست های برفی هی از دهانم درشان بیاورم و به پشت گوشم گیرشان بدهم.چند تایشان هم سفید شده اند. اگر قرار باشد توده ایی یا غده ای توی سر من رشد کند، زیر همین موهای سفید خواهد بود. چون اینها روی همان قسمت از مغزم رشد کرده اند که انبار افکار کپک زده ی من است. همه ی اینها را نوشته ام که این را برایت بگویم عزیز من، با همه ی این حرف ها، یک گروه کوچک از موهایم هستند، درست پشت گوش راست، که با همه ی موهای دیگر فرق می کنند. این گروه بسیار لجباز، به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند. همیشه ی خدا دو سری پیچ خورده اند، (مثل 2 تا از پیچ های سیم تلفن) و همان جا نشسته اند. نه با صدای باران به جنبش می افتند، و نه از اتوی داغ می ترسند. هر چقدر هم که اتویشان کنم باز فر می خورند و بر می گردند سر جایشان. این گروه واقعآ برایم عجیب اند. انگار مال من نیستند، بچه که بودم می گفتم این موها فکر می کنند من سیاه پوست هستم، (مثل سلول های یکی از ناخن های دستم که رنگ ناخن سیاه پوست هاست) اما حالا دچار شک شده ام. می گویم شاید زیر این موها، آن قسمتی از مغز من است که هنوز کشفش نکرده ام. شاید واقعآ یک دسته افکار سمج یک گوشه ای از ذهن من منتظر نشسته اند که من یک روز، طی کندوکاوهای درونی ام بهشان برسم و فعالشان کنم. شاید هم سمج نیستند، شاید قاطع اند. شاید واقعآ قاطعیت من پشت گوش راستم قایم شده و خوابش برده، برای همین است که قادر به گرفتن یک تصمیم درست و حسابی برای زندگی ام نیستم. از کجا باید فهمید؟

این چند روز که من نبودم، شما در چه حال بودید، اهالی وبلاگستان؟!

من، این یکی، اون یکی .

نخودی ( عکس اول، دست اول از سمت چپ) دارد برمی گردد به خانه اشان در شیراز. من هم اصلآ به رویش نیاورده ام که از رفتن اش ناراحتم . هر بار هم که حرف رفتنش را زده است، کلی بهش فهش داده ام و خدا را شکر کرده ام که از شرش خلاص خواهم شد. اینجا هم قصد ندارم که موضع ام را عوض کنم. بگذار نفهمد در دل من چه خبر است.

 

کاش امروز می ماندی و می دیدی که چطور روی برف ها غلت می خوردم، بدون اینکه رفتن تو آزارم دهد.

سحر قرار بود بعد از فارغ التحصیلی، یک روز ناهار همه ی بچه ها را دعوت کند به خانه اش، تا دور هم جمع شویم. امروز همه مان دوباره جمع شدیم. به خاطر سحر.

روحت شاد سحر گردالو.


مراسم هفتم سحر عزیزمان روز جمعه ۶ دی ماه از ساعت ۳ تا ۴:۳۰ در مسجد جامع نارمک برگزار خواهد شد. آدرس: رسالت، خیابان سمنگان، مسجد جامع نارمک.

Free counter and web stats