تبليغاتX
دنیای نفیس

امشب آمده ایم پارک پرواز. روی چمن های برفی و یخ زده ایستاده ایم، سگ لرز می زنیم و آتش بازی ها را نگاه می کنیم. موجودی موذی به نام برادر، در های ماشین را قفل کرده و خودشان به طرز عجیبی غیب شده اند. نقشه ی ما برای به صدا در آوردن دزد گیر ماشین و برگرداندن برادر به شدت شکست می خورد. به نظر می رسد که ایشان از ما باهوش تر هستند و دزدگیر را از کار انداخته اند. برای همین تصمیم می گیریم که سگ لرزمان را حداقل نزدیک ماشین بزنیم که به محض برگشت، او را به قتل رسانده و سوار ماشین شویم. دلمان می خواهد سیگار بکشیم اما سیگار نداریم. سیگار کشیدن هم بلد نیستیم. دلمان هم می خواهد یک نفر را ببوسیم اما بوسیدن افراد ناشناس در کار ما نیست، شما هم که تشریف ندارید. همین طور که کنار ماشین ایستاده ایم و دلمان کم کم دارد به خاطر سردی هوا پر از جیش می شود، یک ماشین شاسی بلند با یک راننده ی قد بلند کنار ما پارک می کنند، پیاده می شوند و به ما پیشنهاد همراهی می دهند. وسوسه می شویم که خودمان را به بی خیالی زده، دستشان را بگیریم و ازشان بخواهیم که به ما سیگار کشیدن بیاموزند. یک صدایی اما از درونمان به ما یاد آوری می کند که یک شب که در اتاقمان نشسته بودیم، طی مراسمی عقلانی، این نوع روابط را برای خودمان ممنوع کردیم. از ایشان تشکر کرده و پیشنهادشان را با یک لبخند مهربان رد می کنیم. به محض اینکه راننده ی خوش بو و قد بلند 2-3 قدم با ما فاصله می گیرند، به شدت احساس تنهایی می کنیم و مثل سگ از رد کردن پیشنهادشان پشیمان می شویم. دلمان می خواهد پشت سرش بدویم و خودمان را لوس کنیم. به دلیل نا معلومی این کار را انجام نمی دهیم. به جایش با سنگ ریزه های روی زمین بازی می کنیم. کم کم سر و کله ی برادر پیدا می شود. ایشان لبخندی مرموز بر لب دارند و کبکشان خروس می خواند. سعی می کنیم به این موضوع فکر نکنیم که ایشان چه غلطی انجام داده اند. بله، سعی می کنیم اما باز هم موفق نمی شویم و ذهنمان به شدت درگیر شادی وصف ناپذیر ایشان می شود. بدون بروز نگرانی درونی امان سوار ماشین می شویم. برادر بخاری ماشین را به شدت زیاد می کنند و از توی جیبشان یک بلال کباب شده در می آورند و به ما می دهند. بعد یکی دیگر هم از این یکی جیبش در می آورند برای خودشان. بعد می زنند زیر خنده و می گویند که خودشان هم نمی دانسته اند که جیب های کاپشن اشان آنقدر بزرگ هستند که تویشان بلال جا شود. ناگهان به ما الهام می شود که شادی برادر برای همین کشف مسخره اشان بوده. برایمان جالب است که بلال ها هنوز داغ داغ هستند. چشم به پارک می دوزیم و آدم های سایه نما. از لا به لای درخت ها، راننده ی خوش بو و قد بلند را می بینیم که تنها ایستاده و دارد دست هایش را "ها" می کند. ما هم بیشتر از قبل دلمان یک عالمه "ها" می خواهد، و بوسه و سیگار. اما سعی می کنیم دلمان را با شادی های کوچکتری، مثل گاز زدن دانه های داغ بلال، خوش کنیم. این بار موفق می شویم چون leanne Rimes  دارد با صدایی بلند و قوی داد می زند و می گوید: oh, Life goes on, and its only gonna make me strong…

I close my eyes and make a wish for
Inner peace and tranquillity inside
My mind I feel it's changing
Breaking down the defences of my heart
It's like a new adventure
And this is my life
No longer know the girl inside 
 The stranger in my mind

این روزها خوبند. من نه.

آپم. بدو بیا.
Free counter and web stats