همین جا. درست در همین نقطه. معلق وسط زمین و هوا. تکیه داده بودم به صندلی عقب و پاهایم را دراز کرده بودم روی صندلی جلو. داشتم به او فکر می کردم. به او که بارها درباره اش با تو حرف زده بودم. به او که درباره عمق احساساتم نسبت بهش برایت نالیده بودم و ابراز ناراحتی کرده بودم که با این همه زیاده روی های من، اصلآ به روی خودش نمی آورد. به او که می دانم چند روزی است که دیگر دوستش ندارم.
کجا بودم؟
آهان همین جا. همین جا بود که فهمیدم چقدر دلم برایت تنگ شده. برای دوستی امان. برای اینکه برویم پیاده روی و هر دو همزمان با هم غر بزنیم و همزمان یکدیگر را دلداری دهیم و همزمان بخندیم و همزمان دعوا کنیم.
دلم برای نامه هایمان هم تنگ شده.
از آن روز تا همین امشب، نامه ات را بیست بار خوانده ام و هر بار وقتی به کلمه ی "کچل" رسیده ام بلند بلند خندیده ام و اشک ریخته ام.
کچل تویی که نمی دانی برای دوستی امان تا جایی که توان داشتم انرژی صرف کردم. کچل تویی که نمی دانی چقدر لذت می بردم از اینکه به من اعتماد می کردی و از دوست دختر هایت، از بیرون رفتن هایت، از خانواده و پدر و مادر و خواهر و قهر و آشتی هایت برایم می گفتی. کچل تویی که هنوز نمی دانی تنها فردی هستی که بزرگترین راز های زندگی من را شنیده ای. کچل تویی که وقتی عصبانی می شوی می گویی: "مواظب حرف زدنت باش"، بعد خودت ساکت می شوی و دیگر حرف نمی زنی!
بله عزیزم، کچل خودتی!
اینها را ننوشته ام که دوباره آشتی کنیم و تو خیلی بیشتر از توان من برای دوستی امان مایه بگذاری و بعد اتنظار داشته باشی که من هم جبران کنم و بعد، از اینکه نصف بیشتر مهربانی هایت بی پاسخ می ماند ناراحت شوی. (من به اندازه ی تو مهربان نیستم. به اندازه ی تو هم توان دلسوزی و از خود گذشتگی ندارم، چرا نمی فهمی؟)
اینها را فقط نوشته ام که بدانی که به یادت هستم. و دلم برایت تنگ شده. همین.
(و اینکه بیا آشتی........ تورو خدا!)
