تبليغاتX
دنیای نفیس

آلبالوهای قشنگم،

شما در یک جعبه ی ده کیلویی آلبالو که از دهات برای پدرم آورده بودند، وارد خانه ی ما شدید.

اول کمی ترسیدید چون من و برادرم مثل میوه ندیده ها هی دور شما چرخیدیم و داد زدیم: "به به آلبالوووووووو!"

اما بعدش بیشتر ترسیدید چون مادرم آمد بالای سرتان ایستاد و دستهایش را به کمرش زد و گفت: " فردا اینها را می جوشانم و شربت درست می کنم."

ترس هم دارد خوب! مخصوصآ اگر در همان لحظه مادر من یک شیشه پر از لاشه ی توت فرنگی های هفته ی پیش را دستش گرفته باشد.

به شما حق می دهم. نمی دانم چرا بعضی خانم ها دوست دارند هرچه دستشان می آید را بریزند توی دیگ و گاز زیرش را روشن کنند.

بله عزیزان من، شما قرار بود بجوشید و شربت ازتان گرفته شود و لاشه هایتان "خوشاب" شود و بروید قاطی برنج و اسمتان بشود آلبالو پلو.

اما من نجاتتان دادم. راستش دست خودم نبود. داشتم شما را با بقیه آلبالوها خالی می کردم توی سبد، که چشم های پر اشکتان را دیدم و دلم سوخت.

برداشتم و آویزانتان کردم به پشت گوشم. مثل قدیم ها توی باغ که مادربزرگم برایم گوشواره های آلبالو گیلاس درست می کرد.

بعد رفتیم توی اتاق و من با یک سنجاق به موهایم آویزانتان کردم و دامن سفید و قرمز تابستانی ام را تنم کردم. شده بودم مثل دختر های صحرایی.  بعدش هم که دیگه خیال پردازی درباره ی صحرا و من و باد.

وای آلبالو های عزیزم چقدر خوشبو شده اید الان که بوی شامپوی من را گرفته اید.

 

 

                                         "دامنشه؟"

 

پ.ن: << مادرم وارد اتاق می شود و من را می بیند که این آلبالو ها را روی دامنم گذاشته ام و دارم ازشان عکس می گیرم.

 " دختر بشو نیستی تو! چی کار داری می کنی؟"

" اوووم... چیزه... وبلاگ نویسی؟!">>

امشب دوباره رفته بودم به ماه سر بزنم و به بهانه ی وجود این ماه قشنگ، قربون صدقه ی خدا بروم و یک عالمه خودم را برایش لوس کنم که خدایا آخه به تو که ماه را به این قشنگی آفریدی میاید که از دست من ناراحت بمانی؟ و از این حرفها.

به نظر می آمد امشب خدا حوصله ی من را نداشت. شاید هم داشت اما می خواست من فکر کنم که ندارد. شاید هم اصلآ هیچ اهمیتی برایش نداشت که من بفهمم حوصله ی من را دارد یا نه. شاید هم حوصله ی من را داشت اما من نمی فهمیدم که حوصله ی من را دارد. در هر صورت من فکر کردم که خدا حوصله ی من را ندارد و شروع کردم به منفی بافی و لوس کردن بیشتر و اینها.

تأثیری نداشت.

بعد فکر کردم که شاید خدا اصلآ امشب حواسش به من نیست. حتمآ یک جای دیگر دنیا یک اتفاق مهم در حال رخ دادن است. مثلآ یک بچه در دارفور دارد با خدا درباره ی گرسنگی اش حرف می زند، یا یکی در بنگلادش دارد با افتخار برای خدا تعریف می کند که امروز مار گرفته یا مار خانگی یکی دیگر در اتریش مریض شده و دارد برای سلامتی اش دعا می کند. شاید هم جایی سیل آمده و همه ی مردم آن منطقه یکهو یاد خدا افتاده اند. شاید هم آن مرد همسایه روبرویی که با زنش دعوا کرده و آمده روی پشت بام قدم بزند، دارد با خدا بهتر از من حرف می زند.

کار خدا که معلوم نیست!

من هم خودم را لوس تر کردم. یک کم بیشتر قر دادم. پشت چشم نازک کردم، گفتم خدایا مگر خودت نگفته ای که برای صحبت کردن با تو خودمان را "بیاراییم"؟ من این همه لوازم آرایش استفاده کرده ام که تو هم اصلآ اهمیت ندهی؟

خدایا یعنی امشب فقط این ماه باید من را تحویل بگیرد و هی درگوشی بهم بگوید که امشب شبیه به او شده ام؟

باز هم نشد. انگار اصلآ خدا نمی خواست گوش بدهد.

گریه ام گرفت. دلم می خواست گریه کنم اما باز هم عقل، مثل همیشه که بی موقع به سراقم می آید، خودش را انداخت وسط ماجرا و یک نمودار کوچک برایم کشید تا به من بفهماند چرا خدا امشب حواسش نیست.

نمودارش چیزی شبیه به این بود:

 

عقل می گوید عبادت های من آنقدر ضعیف هستند که هنوز به نیمه ی راه هم نرسیده، در هوا محو می شوند. صد رحمت به عبادت های ریاکارانه، درست است که بر می گردد و می خورد بر کمر ریاکار بدجنس، اما حداقل آنقدر قوی است که به درهای بهشت برسد.

دایی جان:

your computer sucks

قربانت، نفیس

شب ها، صدای باران را که می شنوم، به یاد تو می افتم. به یاد همه ی لحظه هایی که دوست داشته ام دستت را بگیرم و زیر باران راه بروم. تو هم برایم حرف بزنی. از گذشته ات. از حالا. از همه ی لحظه هایی که دوست داری برای یکی تعریفشان کنی. از او. از ما. از من. از خودت. از زمین و زمان.

صبح که می شود، خودم را در اطاق هتلی تصور می کنم که شب را در آن، با تو، گذرانده ام. و تو در تمام طول شب، بر خلاف انتظار من، برایم حرف زده ای. فقط حرف زده ای. فقط حرف...

ظهر نهارم را با تو می خورم. تو اما نهار نمی خوری. می خواهی برایم حرف بزنی.

عصر ها توی پارک هستیم. دراز کشیده ایم روی چمن ها. من به رهگذرها لبخند می زنم که خجالت بکشند و کمتر نگاهمان کنند، و تو برای من حرف می زنی. زیاد حرف می زنی و بدون وقفه.

 

 

عوضی چرا برایم حرف نمی زنی؟!

"مگر به همه ی دنیا نگفته ای که می خواهی مستقل شوی؟ خوب بسم الله. الان فرض کن که خانه ی خودت هستی و با این مشکل روبرو شده ای. سعی کن خودت حلش کنی."

"اولآ که مادر جان من همیشه یک پیت نفت در خانه ام نگه خواهم داشت..."

"که منفجر شود همه ی زندگی ات را به باد دهد؟"

"منفجر نمی شود. اگر هم شد راحت می شوم."

"خوب حالا حرفت را بزن"

"همسایه ها که هستند، یکی از آنها را صدا می زنم."

" اگر خانه نبودند چی؟"

"آنقدر می نشینم تا بیایند."

" حالا اگر شوهر کردی رفتی خانه ی خودت ..."

" آنقدر می نشینم تا آقای شوهر بیاید."

" ها... تا فکر کند دست و پا چلفتی هستی از پس این کار ها هم بر نمی آیی؟"

"خوب فکر کند. اصلآ من از همان شب خواستگاری طی می کنم که در تقسیم کار خانه، این کار بر عهده ی او باشد."

" نمی میری. بیا حالا یک بار امتحان کن."

" مادر جان تو که می دانی نمی کنم. با این رفتارت هم وقت خودت را تلف می کنی و هم وقت من را."

 

جمله ی آخر را طوری می گویم که انگار واقعآ این مکالمه ی سی ثانیه ای خیلی از وقتم را هدر داده است. خم میشوم و مسواکم را از داخل لیوان بر میدارم که در آشپزخانه مسواک بزنم.

هنوز زیاد دور نشده ام که دو صدا را همزمان با هم می شنوم. صدای آرام مادرم که می گوید: "دختره ی ترسو" و صدای چندش آور له شدن سوسک سیاه، زیر پایش.

یکی از پدیده های منحصر به فرد کشورمان، که در هیچ جای دیگر دنیا لنگه اش هم پیدا نمی شود، تخت جمشید نیست، بلکه همین خانه های بساز و بفروشی هستند که در آنها زندگی می کنیم.

سخت است باورش؟

یک جای دیگر دنیا را برای من مثال بزن که مهندس؟ محترم ساختمان خروجی هواکش یا همان "هوود" آشپزخانه طبقه چهارم را روی پشت بام خانه، درست کنار خروجی هواکش توالت طبقه پنجم نسب کند.

تو را به  خدا مثال بزن دیگر!

اوایل که آمده بودیم اینجا فکر می کردم تصادفی است که هر جمعه توالت ما بوی قرمه سبزی می دهد. یاد حرف های مادر بزرگم می افتادم که می گوید قدیمی ها می گفتند جن ها در حمام ها جشن می گرفتند. فکر می کردم شاید جن های مدرن به جز بزن و برقص، غذا هم درست می کنند، کرایه خانه ها هم که بالا رفته، بیچاره ها وسعشان به حمام نمی رسد، به توالت ما قناعت کرده اند.

بعد از اینکه عاشق ماه شدم و هرشب برای دیدنش به پشت بام می رفتم، فهمیدم که همه چیز به هوش و ذکاوت طراح ساختمان بر می گردد. از آن زمان به بعد نصف ذهنم درگیر این بود که اگر بوی آشپزخانه ی آنها به توالت ما می رسد، نکند بوی توالت ما هم به آشپزخانه ی آنها سرایت می کند؟

چند بار می خواستم از پسر همسایه بپرسم که آیا چنین اتفاقی می افتد یا نه، اما رویم نشد. قبول کنید که سوال معمولی نیست. چه می خواستم بپرسم آخه؟!

" سلام، خوب هستید؟ ببخشید احیانآ آشپزخانه شما بوی پی پی نمی دهد؟"

آخرش نا امید شدم. به خودم گفتم که اگر مسیر انتقال بو ها دو طرفه بود، بالاخره آنها یک عکس العملی نشان می دادند!

گذشت. ما هم یاد گرفتیم که بتوانیم در جایی که بوی شدید غذا می آید، دستشویی کنیم. سخت است به خدا، تحمل این مخلوط بوها. اما خوب ما عادت کردیم. شانس هم آورده ایم که زن همسایه زیاد اهل آشپزی نیست.

می رسیم به این چند روز تعطیلات و اینکه آنها هم مثل ما جایی نرفتند. روز اول پسر بزرگشان که استثنائآ دکتر و اتفاقآ جویای حال من هم هست و چند بار از روی مهربانی؟! نان تازه برای ما هم خریده است و چند بار چون داشته ماشین خودش را می شسته، دستی هم به سر و روی ماشین ما کشیده (چه علت قانع کننده ای واقعآ)، صبح زود برای اهل خانه کله پاچه خرید که وقتی از خواب ناز بیدار شدند صبحانه کله پاچه بخورند.

(من از کجا می دانم که پسر بزرگه بود که کله پاچه خرید؟ به تو چه آقا؟ چرا تهمت می زنی؟!)

نه انصافآ خودش بود. هیچ کدام از دیگر اعضای خانواده شان عادت ندارند همیشه موقع برگشت، زنگ ما را اشتباهی بزنند! و تازه بلند هم داد بزنند: "مامان بدو درو باز کن برات کله پاچه گرفتم!"

راستش از پشت آیفون متوجه مقدار کله پاچه خریداری شده، نشدم. اما معلوم است که خیلی زیاد بوده. چشمتان روز بد نبیند. این چند روزه هر بار در توالت را باز می کنم انگار در دیگ کله پاچه را باز کرده ام. چنان بوی غلیظی می دهد که ... نگو.

امروز صبح واقعآ در حال خفگی از خواب بیدار شدم. بوی کله پاچه تمام خانه را برداشته بود. بالافاصله درجه ی کولر را زیاد کردم و پنجره ها را باز کردم و برای روح پدر طراح ساختمان چند تا صلوات فرستادم.

وارد آشپزخانه ی خودمان که شدم، اما، واقعآ برق از سرم پرید.

پدر من داشت کله پاچه می خورد. کله پاچه. پدر من.

یعنی دلش آب افتاده بود از این بوها، که رفته بود خریده بود؟

نمی دانم.

اما حالا که خودم هم کله پاچه خورده ام می دانم که این کله پاچه خوردن ما یک مزیتی دارد نسبت به بقیه غذاهایی که این چند روزه خورده ایم.

مخلوط بو ها، این بار، شبیه به هم خواهد بود.

قبل ازاینکه این تعطیلات طولانی و شیتی شروع شوند، برای خودم کلی برنامه ریخته بودم. برنامه های بسیار دقیق و حساب شده. مثلآ با خودم قرار گذاشته بودم که صبح ها که سر حال هستم ترجمه هایم را انجام می دهم، بعد از ظهرها برای امتحان اول و دومم درس می خوانم، شب ها هم وبلاگ نویسی و چت. یکشنبه هم این بیست صفحه ترجمه ی تمام شده را می زنم زیر بغلم و با افتخار می برم می دهم برای تایپ.

آنقدر مطمئن بودم که در ذهن خودم مکالمه های روز یکشنبه ام را هم تمرین کرده بودم. خودم را هم برای مکالمه ای این چنینی بین خودم و دوستانم که با تعجب به ترجمه های تمام شده ی من نگاه خواهند کرد، آماده کرده بودم:

دوست متعجب 1: نفیسه یعنی تو واقعآ در این پنج روز ترجمه هایت را تمام کردی؟

من: آره دیگه می دونی که من خیلی باهوشم و پشتکارم زیاده.

دوست متعجب 2: واقعآ که تو محشری هم خوشگلی و هم درس خون.

من: خوشحالم که من رو اینقدر خوب می شناسی.

...

از این حرف ها! تازه در ادامه ی این مکالمه صحنه ای را تصور کرده بودم که در آن، من دست راست خودم را روی سر دوستانم می کشم که آنها هم مثل من به موجوداتی شگفت انگیز تبدیل شوند.

بگذریم. بیش از این با قدرت تخیلم مدهوش نکنم شما را، بهتر است.

چهارمین روز تعطیلات را پشت سر می گذاریم و من در این چهار روز 15 عدد کتلت (دست پخت خودم)، یک چهارم یک مرغ سوخاری، یک بشقاب سیب زمینی سرخ کرده (دست پخت پدر)، مقدار قابل ملاحظه ای قرمه سبزی و آش بادمجان (دست پخت مادر) و حدود 23 عدد شکلات ملیکا (دست پخت شرکت آیدین!) را بلعیده ام.

( تعجب ندارد که! تو هم می توانی! یک ته استکان آبغوره 5 دقیقه قبل از غذا بخوری چنان دلت را به ضعف می آورد که خودت هم می مانی.)

هر آدمی ظرفیتی دارد، اما. و ظرفیت من تکمیل شده است. تا خرخره پر از غذا هستم. آنقدر پرم که آبغوره که سهل است، لوله باز کن هم توانایی باز کردن معده ام را ندارد.

روز یکشنبه واقعی، با صورتی پر از جوش و دلی باد کرده به دانشگاه باز می گردم. (چقدر آشناست این جمله!) مکالمه ی واقعی ام با دوستانم هم اینگونه خواهد بود.

دوست متعجب 1: نفیسه این تویی؟

من: اووووق

دوست متعجب 2: حالت خوبه؟ چرا داری بالا میاری؟

من: اووووووووووق

سرکار خانم مسافر وسایل نقلیه عمومی

 

سلام

 

می دانم که پیمودن مسافت های طولانی بین خانه تان و مراکز خرید، آن هم با وسایل نقلیه عمومی و در شهر شلوغ و بی نظم تهران خسته کننده است. خسته نباشد. راستی امروز کجا رفته بودی؟ بازار بزرگ؟ نه؟ شهین خانم امروز رفته آنجا؟ مولوی رفتی پس نکنه؟

کمرت هم  درد می کند. می دانم. زن خلق شده ایم و حتی اگر تمام روز بخوریم و بخوابیم، که نه من و نه تو اینطوری هستیم، هر ماه حداقل سه روز درد دل و کمر می کشیم. کاریش هم نمی توانیم بکنیم. به جز تحمل. می گویند برای بدن هم خوب است.

نمی دانم، اما، که آن دنیا چه گناهی کرده ای که خدا تو را یک زن ایرانی آفریده که علاوه بر دردهای خدادادی، درد زانو و کمر و گردن ناشی از کار زیاد خانه هم داری. چون اگر کمی کله ات را تکان بدهی تا اتصال مغزت برقرار شود، خواهی دید که من هم یک زن ایرانی ام. من هم در ایران به دنیا آمده ام و بیست و یک سال است که با همان فرهنگی بار آمده ام، که تو را بار آورده اند. فرق من با تو این است که من تمام آنچه را که تو بدبختی می خوانی، دارم، به اضافه ی ترسی شدید. ترس از اینکه اگر با همه ی نیروهای عظیمی که من را به سمت سرنوشتی شبیه به تو سوق می دهند، نجنگم، اوضاعم از تو هم بدتر می شود.

احساس همدردی می کنم با تو، وقتی می گویی دیگر نای سرپا ایستادن نداری. من هم ندارم. تو امروز تصمیم گرفته ای که بروی خرید. با زن همسایه. خوش گذرانده ای. نهار پیتزا خورده ای. کلی با زن همسایه غیبت کرده ای. دلت تازه شده. من  اما امروز دانشگاه بودم. پله های این چهار طبقه ناقابل را پنجاه بار به خاطر پروژه ای که موضوعش تصویب نمی شود، بالا و پایین کرده ام. حرص خورده ام. فهش داده ام. هنوز هم ناهار نخورده ام که این قرص های بروفن لعنتی زودتر هضم شوند.

بعد از ظهر ها اتوبوس ها شلوغند. مترو هم از آنها شلوغ تر. کمتر آدمی دیده می شود که شاداب باشد. همه دارند بر می گردند به خانه. خسته اند. زانوی تو درد می کند، کمر من هم درد می کند. این را چند بار می گویم چون تو هم چند بار گفتی.

همه ی اینها را گفتم، سرت را درد آوردم، شاید هم زیاده روی کردم ، که برایت یک مطلبی را توضیح دهم و یک خواهشی ازت بکنم.

ببین عزیز من، خداوند بدن هر کدام از ما را متفاوت آفریده. ممکن است بدن بعضی هایمان در ظاهر شبیه به هم باشد، که مال من و تو نیست. من بیست کیلو چربی اضافه دور کمر تو، که علت اصلی زانو دردت است، را ندارم.

اما اگر هم ظاهرآ شبیه هم بودیم، داخل مان با هم فرق می کرد. نه ، جای روده و معده ی من با تو فرقی ندارد، بلکه تراکم استخوان و قدرت تاندن ها و ماهیچه هایمان با هم فرق دارد. و همین باعث شده است که پاها و کمر من، توانایی وزن خودم، که کم هم نیست، و وزن تو، باهم را نداشته باشد. و طبیعی است که اگر چنین اتفاقی بیافتد و تو برای پانزده دقیقه طولانی احساس راحتی کنی، من بشکنم. در طبیعت هم اتفاقات مشابهی می افتد. مثلآ ، بلانسبت البته، اگر یک گوساله روی یک خرگوش بنشیند، خرگوش بیچاره هرچقدر هم که تحمل کند و به روی خودش نیاورد و هی زیر لب دعا بخاند که گوساله در ایستگاه بعدی وانت حامل حیوانات پیاده شود، بدنش طاقت نخواهد آورد. و خواهد مرد.

خانم مسافر عزیز. من نمردم. اما با چنان شدتی به میله ی وسط مترو اثابت کردم که پهلوی سمت راستم بعد از گذشت 2 روز، هنوز کبود است. خیلی هم درد می کند. الان هم با درد کمرم مسابقه گذاشته اند که کاری را که تو تمام نکردی، تمام کنند.

هم سفر مهربانم، چپ چپ نگاه کردن به "قربانی" درست بعد از اینکه کمرش به علت وزن زیاد شما طاقت نیاورده و به میله ی مترو خورده، اصلآ کار خوبی نیست. همانطور که سخنرانی بیست دقیقه ای شما درباره کمر درد، زانو درد و همه ی مشکلات دیگر زندگی ات که برای توجیه تکیه دادنت به قربانی، ردیفشان کرده ای، کار جالبی نیست.

می دانم که در مغزت فرو کرده اند که مالیدن بدن خود به دیگران فقط در صورتی مشکل دارد که آنها مذکر باشند، اما خواهشم از تو این است که یک کمی خودت را جمع کن، بعد به مردهایی که توی تاکسی بی هوا تنشان به تنت می خورد فهش بده. بالاخره به آنها از بدو تولد یاد نداده اند که خودشان را جمع کنند و از نامحرمان دور نگه دارند.

 

با تشکر از کبودی پهلویی که هر بار نگاهش می کنم، دلیل جهان سوم بودن کشورم را به یادم می آورد.

 

دوستدار شما

نفیسه

می دانستی موسیقی جاز ایرانی هم داریم؟ من که نمی دانستم! یعنی چون نشنیده بودم، فکر می کردم حتمآ نداریم. استدلال بدی است، اما خوب من هم آدم خوبی نیستم!

از برکات این ایام مبارک باشد، شاید، که خر شیطان دیگر وزن زیاد پسر همسایه را تحمل نکرده و او را با جفتکی به زمین انداخته است و همین ضربه ی شدید به مغز، باعث تغییر سلیقه ی او در امر موسیقی شده.

تغییر خوبی است به نظرم. کم کم داشتم از رپ خسته می شدم. جاز کلآ سبک دلنشینی است. با هوای نمناک و خوشبوی پس از باران، که همراه با خود به داخل اتاقم می آورد، تناسب قشنگی دارد.

 بعد از لبخند من، زیباترین لبخند این حوالی را دارد. خوش هیکل است و خوش لباس . بسیار هم جنتل من. عاقل، با شخصیت، به روز، پولدار، مجرد، و البته دختر باز!

از آنهایی است که دوست داری باهاش بروی خرید. خرید لباس شب. که بیاید دم اتاق پرو یکی یکی تمام پیراهن ها را تنت ببیند و نظر بدهد که این گودی کمرش را نگرفته اند، این رنگش خیلی به پوستت می آید ، این یکی ولی لست سیزون است و... تو هم از فرصت استفاده کنی و هی دور خودت بچرخی تا از همه ی زوایا دیده باشدت. بعد نظرش را بپرسی. چشمک بزند و سرش را به علامت تایید تکان دهد.

آخرش هم بهترین پیراهن که اتفاقآ در بنتون پوشیده ای را بپسندی. او هم بپسندد و برایت بخرد. تو هم هی تعارف کنی که نه به خدا نمی شود، او هم بگوید که از اولش هم دلش می خواسته برایت کادو بخرد اما نمی دانسته چه دوست داری.

تو هم قبول کنی و قند توی دلت آب شود. بعد از خرید هم قهوه در نزدیک ترین کافی شاپ و بحث عمیق درباره اجتماع و پیچیدگی روابط آدم ها. بعدش هم برساندت خانه. خانه ی خودتان!. خم شوی و آرام لپش را ماچ کنی و بگویی خداحافظ. چتری هایت را نوازش کند، لبخند بزند و بگوید مواظب خودت باش.

در حیاط را که پشت سرت  بستی، به سرعت کفش های پاشنه بلندی که از صبح پایت بوده را درآوری و پله ها را با پای برهنه بالا بروی. مسافرت سی ثانیه ای درون آسانسور را هم به این فکر کنی که چه می شد اگر این کارها را فقط برای تو می کرد...

به بهانه تولد زهرا خانم! و اتمام امتحان های کلاس اولش.

و به علت اینکه بعد از خواندن وبلاگ من، گفت که اگر جای من بود عکسش را روی وبلاگش می گذاشت!

دوستش دارم. خواهرش را هم.

<< دیدی بالاخره عکس را حذف کردم.>>

از راست به چپ: زهرا، رویا، من! مکان: سرزمین عجایب! زمان: شنبه ای که گذشت، ساعت ۸ شب!

 

"بیچاره این چینی های زلزله زده!..."

باز هم بر خلاف نظر دیگر اهالی خانه، دارم اخبار را از روی شبکه خبری الجزیره می بینم. نشسته ام روی همان مبل تکی روبروی آیینه قدی که اتفاقآ بهترین منظره از تلویزیون را دارد. یک گوشم با اخبار است و گوش دیگرم، با خودم. سخت هم مشغول گیلاس خوردن هستم.

"... تازه بعد از چند روز که از زیر آوار پیدایشان می کنند، یک طناب بهشان وصل می کنند تا به بالا کشیده شوند. باید صد دور بچرخند تا به هلیکوپتر برسند. بیچاره ها سر گیجه می گیرند!"

به عکس خودم دز آیینه نگاه می کنم. قیافه ی معلمانه به خودم می گیرم.

" نفیسه خانم! تو بین مردن و سرگیجه کدام را انتخاب می کنی؟"

این بار قیافه ی فلسفی به خودم می گیرم و لبخند زیرکانه می زنم.

"بستگی دارد این سرگیجه من را به چه زندگی بر گرداند!"

ابرویم را بالا می اندازم.

"فرض بگیریم همین زندگی. کدام را انتخاب می کنی؟"

چند دقیقه به تصاویر داخل آیینه نگاه می کنم. به خانه مان، به اهالی خانه. به پدر، مادر، و مخصوصآ به برادر که دارد موقعیت خودش را نسبت به کنترل تلویزیون می سنجد. غلط نکنم فکر پلیدی در سر دارد! به گل های شقایق نارنجی کنارم، به تابلوی بالای سرم، به چراغ های خاموش خانه، و به خودم. من. که اینجا نشسته ام و نمی دانم چطور 15 هسته ی گیلاسی که در دهانم هستند را دور بریزم بدون اینکه لازم شود چشم غره های پدر را ببینم و غر غر مادر را بشنوم که می گوید: " چند بار بگویم مثل آدم میوه بخور. هیچ کدام از رفتارهایت به آدمیزاد نرفته..."

قیافه ام را فلسفی تر می کنم.

"مردن یا ماندن، مسئله... اصلآ این نیست. مسئله فعلآ این هسته های گیلاس هستند."

Free counter and web stats