یکی از پدیده های منحصر به فرد کشورمان، که در هیچ جای دیگر دنیا لنگه اش هم پیدا نمی شود، تخت جمشید نیست، بلکه همین خانه های بساز و بفروشی هستند که در آنها زندگی می کنیم.
سخت است باورش؟
یک جای دیگر دنیا را برای من مثال بزن که مهندس؟ محترم ساختمان خروجی هواکش یا همان "هوود" آشپزخانه طبقه چهارم را روی پشت بام خانه، درست کنار خروجی هواکش توالت طبقه پنجم نسب کند.
تو را به خدا مثال بزن دیگر!
اوایل که آمده بودیم اینجا فکر می کردم تصادفی است که هر جمعه توالت ما بوی قرمه سبزی می دهد. یاد حرف های مادر بزرگم می افتادم که می گوید قدیمی ها می گفتند جن ها در حمام ها جشن می گرفتند. فکر می کردم شاید جن های مدرن به جز بزن و برقص، غذا هم درست می کنند، کرایه خانه ها هم که بالا رفته، بیچاره ها وسعشان به حمام نمی رسد، به توالت ما قناعت کرده اند.
بعد از اینکه عاشق ماه شدم و هرشب برای دیدنش به پشت بام می رفتم، فهمیدم که همه چیز به هوش و ذکاوت طراح ساختمان بر می گردد. از آن زمان به بعد نصف ذهنم درگیر این بود که اگر بوی آشپزخانه ی آنها به توالت ما می رسد، نکند بوی توالت ما هم به آشپزخانه ی آنها سرایت می کند؟
چند بار می خواستم از پسر همسایه بپرسم که آیا چنین اتفاقی می افتد یا نه، اما رویم نشد. قبول کنید که سوال معمولی نیست. چه می خواستم بپرسم آخه؟!
" سلام، خوب هستید؟ ببخشید احیانآ آشپزخانه شما بوی پی پی نمی دهد؟"
آخرش نا امید شدم. به خودم گفتم که اگر مسیر انتقال بو ها دو طرفه بود، بالاخره آنها یک عکس العملی نشان می دادند!
گذشت. ما هم یاد گرفتیم که بتوانیم در جایی که بوی شدید غذا می آید، دستشویی کنیم. سخت است به خدا، تحمل این مخلوط بوها. اما خوب ما عادت کردیم. شانس هم آورده ایم که زن همسایه زیاد اهل آشپزی نیست.
می رسیم به این چند روز تعطیلات و اینکه آنها هم مثل ما جایی نرفتند. روز اول پسر بزرگشان که استثنائآ دکتر و اتفاقآ جویای حال من هم هست و چند بار از روی مهربانی؟! نان تازه برای ما هم خریده است و چند بار چون داشته ماشین خودش را می شسته، دستی هم به سر و روی ماشین ما کشیده (چه علت قانع کننده ای واقعآ)، صبح زود برای اهل خانه کله پاچه خرید که وقتی از خواب ناز بیدار شدند صبحانه کله پاچه بخورند.
(من از کجا می دانم که پسر بزرگه بود که کله پاچه خرید؟ به تو چه آقا؟ چرا تهمت می زنی؟!)
نه انصافآ خودش بود. هیچ کدام از دیگر اعضای خانواده شان عادت ندارند همیشه موقع برگشت، زنگ ما را اشتباهی بزنند! و تازه بلند هم داد بزنند: "مامان بدو درو باز کن برات کله پاچه گرفتم!"
راستش از پشت آیفون متوجه مقدار کله پاچه خریداری شده، نشدم. اما معلوم است که خیلی زیاد بوده. چشمتان روز بد نبیند. این چند روزه هر بار در توالت را باز می کنم انگار در دیگ کله پاچه را باز کرده ام. چنان بوی غلیظی می دهد که ... نگو.
امروز صبح واقعآ در حال خفگی از خواب بیدار شدم. بوی کله پاچه تمام خانه را برداشته بود. بالافاصله درجه ی کولر را زیاد کردم و پنجره ها را باز کردم و برای روح پدر طراح ساختمان چند تا صلوات فرستادم.
وارد آشپزخانه ی خودمان که شدم، اما، واقعآ برق از سرم پرید.
پدر من داشت کله پاچه می خورد. کله پاچه. پدر من.
یعنی دلش آب افتاده بود از این بوها، که رفته بود خریده بود؟
نمی دانم.
اما حالا که خودم هم کله پاچه خورده ام می دانم که این کله پاچه خوردن ما یک مزیتی دارد نسبت به بقیه غذاهایی که این چند روزه خورده ایم.
مخلوط بو ها، این بار، شبیه به هم خواهد بود.