تبليغاتX
دنیای نفیس
آمده ام بگویم که خیلی ناراحتم. و دلتنگ.

دلتنگ نمایشگاه، با همه ی خصوصیاتش. دلتنگ هر سه روز. و همه ی آدم هایی که آمدند و رفتند. آشنا و غریبه. دلتنگ خسته شدن هایم. دلتنگ خنده های رئیسم، هر بار خندههایم را می دید!. دلتنگ تو که آمدی و باعث شدی خستگی ام را فراموش کنم. دلتنگ او که نیامد. و اعصابم را راحت گذاشت. قهر است با من، فکر کنم. دلتنگ عکس دسته جمعی گرفتن هایمان که به گفته ی رئیس همه را خوشحال کرد! و دلتنگ تشنگی و نبود آب...

گاهی وقت ها یادم می رود که چقدر دارد به من خوش می گذرد...

 

تا دوشنبه اینجا خواهم بود.

امروز آنقدر خسته شدم که همین الان هم نمی دانم دارم اینها را واقعآ اینجا می نویسم، یا دارم خواب می بینم!

 


مرسی آقای شاعر مسلک و مرسی آقای جورابچی که برای عکس راهنماییم کردید! :)

 

- مجبوری اینقدر تند تند راه بری؟

- صدای تق تق کفش هام رو دوست دارم!

- سرم رفت! حقته که بهت بگن عصبی!

-  خوب صدای تق تق کفش هام رو دوست دارم!

- عین این بچه سه ساله ها که کفش پاشنه دار مامانشون رو می پوشند!

-  من صدای تق تق کفش هام رو دوست دارم!

 

{ یاد کلاس های معنی شناسی استاد میر عمادی به خیر، که از این جور جمله ها یادمان می داد! }

امشب در یک اقدام انقلابی تمام عکس هایت، عکس هایش و همچنین عکس های اون، این، اون یکی و همه ی عکس های دسته جمعی که  تو، اون، اون یکی، این و اون توش  بودید رو از روی کامپیوترم پاک کردم.

یه دونه عکس بود که خیلی حالت رمانتیکی داشت. من هم توش خیلی خوشگل افتاده بودم، نگهش داشتم. تصمیم گرفتم در این یه مورد چشم پوشی کنم. اما به محض اینکه دکمه "شات داون" را زدم، پشیمون شدم. صبر کردم تا کامپیوتر خاموش بشه، دوباره روشنش کردم. چند ثانیه به عکس قشنگ خودم نگاه کردم و بعد، دلیت...

 

خدا را شکر که مسموم شده ام. حالا دیگر همه فکر می کنند این حال به هم خوردنم به خاطر مریضی است! از طرز برخورد تو و اون و اون و اون یکی و این که خبر ندارند!

شاید از جنس اسید باشد

باران اشک هایت

که این چنین ویران می کند

دیوارهای قلبم را

در مجتمع دانشگاهی پیامبر اعظم، بلوک ‌B، کلاس ۱۰۱،گوشه کلاس، کنار پنجره، نمونه ای از بی فرهنگی خود را به نمایش گذاشته ام:

Naf Woz Here

کنکور کارشناسی ارشد ۸۷

D =

 

اگه من بفهمم که چرا هر وقت خوشحال و شنگولم، مضطرب به نظر می رسم،نصف مشکلاتم در اجتماع حل میشه.

 

اینجا همه بوی تو را می دهند...

دست خودشان نیست. هوا گرم شده، زیاد عرق می کنند.

دیشب فهمیدم که یکی از دوستان، من را به یک بازی دعوت کرده.

از آنجایی که هنوز بچه ام و علاقه ی زیادی به بازی کردن دارم، دعوت را می پذیرم. (یعنی واقعآ مهم است که تاریخ انقضای بازی گذشته؟ اصلآ گذشته یا نگذشته؟ انقضا را درست نوشتم؟)

۵ نفر (یا گروه) ی که من به محض دیدنشان در خیابان، "بغل و ماچشان" خواهم کرد، از این قرار هستند:

 ۱. همه ی دوستانم، دختر ها البته، به این شرط که ۴۸ ساعت از آخرین دیدارمان گذشته باشد.

۲. خانم زهرا موسیوند (نورا)، یا هر کدام از خواهرهایش، که از بهترین دوستان دوران کودکی ام بودند و الان حدود ۸ سال است که ندیدمشان!

۳. دایی ام. چون مسیر هر روزش به دانشکده ی من نزدیک است اما در طول این سه سال تحصیل یک بار هم در خیابان ندیدمش!

۴. ربکا، لورا، عارفه، مت، استوارت، تز، فرح، صدیقه، الکس، کوین، علی، شارلوت، بیکی و چند نفر دیگر که یکی از مهم ترین خیال پردازی هایم درباره این است که اینها یک روز دسته جمعی به ایران می آیند و من را سورپرایز می کنند. میس دِم!

۵. یک نی نی بانمک ناشناس که در خیابان به سمت من بدود! ( من نی نی ها رو دوست دارم!)

 

ضمنآ اگر قابل بدانند حسن الماسی و مرضیه ابراهیمی را به این بازی دعوت می کنم.

- "حالا خاصیت چای کوهی با عطر پونه های تازه چیه؟"

- "باعث میشه از همه ی پسر ها بدت بیاد، فقط از مرد ها خوشت بیاد!"

-"چیییی؟"

-"هیچی. آرامش بخشه. لیوانت رو بیار برات بریزم"

-"آهان. باشه. ولی چیز دیگه ای اولش گفتید ها؟"

-"نه..... هوا امروز خیلی خوبه ولی!"

۱. آنقدر هوا گرم شده است که بی اختیار همه ی تاریخ ها را اشتباه می زنم. ساعت مغزم ذوب شده و مدام به من می گوید که الان تیر ماه است.

۲. امروز صبح تمام مسیر نیم ساعته ی شهرک به سید خندان را در این فکر گذراندم که چطور ممکن است من تولد برادرم را که دو روز پیش بوده، فراموش کرده باشم. کلی با خودم کلنجار رفتم تا فهمیدم که اگر الان تیر ماه بود من در راه دانشکده نبودم!

۳. وقتی اعصابم از دست گرمای بی موقع خرد می شود، به سرمای شدید زمستان پارسال فکر می کنم، و اینکه چه پست های خوبی می توانستم درباره برف بازی هایم بنویسم...

خواستم بگم که من امروز تازه فهمیدم که وقتی میگن بوی گل رز شیرینه، یعنی چی!

(دیدی گفتم از این به بعد درباره گل می نویسم؟! )

نمی دونم چرا فکر می کردم "چینگاری" رستوران چینیه! شاید به خاطر کلمه "چین" اول اسمشه! دیدی وقتی هم که یه چیزی میره توی ذهن آدم، با کلنگ هم نمی شه درش آورد؟ حتی مجسمه های هندی که دور رو بر رستوران چیده بودند هم نتونست به من بفهمونه که من دارم توی یک رستوران هندی راه می رم.

فقط با دیدن کلمه "تندوری" توی منوی غذا بود که فهمیدم چه اشتباهی کردم!

از اشتباه فجیع من که بگذریم، تجربه ی خیلی قشنگی بود.

نمی خوام مثل بقیه ی وبلاگ ها، غذاها و محیط رستوران رو توصیف و نقد کنم، چون حوصله ندارم.

 بلد هم نیستم!

 اما اگر هوس کردید پول قلمبه خرج کنید و غذاهای جدید، با مزه های ناب، تجربه کنید، حتمآ به چینگاری یه سری بزنید.

برای من که خیلی لذت بخش بود!

 

پ.ن. یادتون هم باشه که یک دوست خوب رو با خودتون ببرید که هم پایه باشه، هم مهمونتون کنه! مرسی دوستیییییییییییییییییی!

خوانندگان محترم:

 

به علت فراوانی شکایات شما عزیزان از مطلب های قبلی این وبلاگ که از طریق نظر های خصوصی (فهش) و غیر خصوصی (انتقاد!) به اینجانب (من) منتقل شده اند، تصمیم گرفته ام که تغییراتی را در روند وبلاگ به وجود آورده تا رظایت همه ی شما بار دگر جلب شود (ایشالا همتون راضی باشید از دست من!). بدیهی است که این، تنها هدف من از داشتن یک وبلاگ است.

به عنوان نویسنده این وبلاگ به شما قول می دهم که ازاین پس فقط درباره ی گُل، بُلبُل، سُنبُل و یا شاید چندین "اُل" دیگر بنویسم.

برای آسودگی خیال شما نیز لیستی از عناوین مطلب های بعدی ام را پیشاپیش اعلام می کنم:

  1. الهی فدات بشم به حق ابالفضل
  2. پیش مرگت بشم ایشالا زودتر
  3. خوشحال و شاد و خندانم
  4. قدر دنیا رو می دانم
  5. دست می زنم من
  6. پا می کوبم من...
  7. اِ...

چیزه. ببخشید مثل اینکه من دوباره جوگیر شدم. خوب . بعدآ بقیه اش رو هم اعلام می کنم. عمر ما کوتاست، دنیا چه زیباست...

امروز یک غذا اختراع کردم. آش رشته ی سوخاری.

غذای خیلی خوشمزه ایه! به تو هم هیچ ربطی نداره.

اصلآ تو می دونی کدوم یکی از کفش های من به این پیرهن قهوه ای جدیده میاد؟

پس نیشت رو ببند. خودت آشپزی بلد نیستی!

چیه؟ فکر کردی؟

تازه من خیلی هم بوی نخود سوخاری رو دوست دارم.

Free counter and web stats