"مهران قاسمی؟ کدام مهران قاسمی؟" اینها را مرضیه می گوید. برایش که توضیح میدهم، ساکت می شود و من می مانم و صدای هق هق هایی آرام.
"باورم نمی شود."
راستش مرضیه جان من هم باورم نشده بود، تا وقتی که تو گریه کردی. ای کاش من هم کمی گریه کنم. شاید اشک بتواند این سایه های سیاه لعنتی را از روی دلم پاک کند.
سارا...

