تبليغاتX
دنیای نفیس

توجه                               توجه

انتظار ها به پایان رسید....

به زودی در این مکان مطلبی خواندنی نوشته خواهد شد.

 

اولین برف سال ۸۶ مبارک!

امروز دقیقآ 2 سال و 23 روز می شود که "دنیای نفیس" را راه اندازی کرده ام.

انگار همین دیروز بود ( مثل مادر بزرگ ها که درست وقتی که نباید، یاد کهنه های کثیف نوه هایشان می افتند و با کلمات " انگار همین دیروز بود..." شروع می کنند و همه چیز را با آب و تاب و جزئیات دقیق ، برای شنوندگانی که منتظرند از نوه ی بیچاره سوتی بگیرند، توضیح میدهند! یا مثل مادرها که وقتی به هم می رسند و خدای ناکرده ازهم خوششان می آید و نوعی همزاد پنداری درشان به وجود می آید که "بیچاره خانم فلانی هم مثل من از شوهر شانسی نیاورده..."، ناگهان وسط حرفهایشان، وقتی دخترِ خانم اولی برای خانم دومی چایی می آورد و خانم دومی هم از "بر و رو"ی دختر خانم اولی تعریف میکند، یاد بچگی های بچه هایشان می افتند و... خدا آن روز را نیاورد! ) داشتم چه میگفتم؟ آهان! می خواستم بگویم که انگار همین دیروز بود که "دلدوقری" را اینجا نوشتم، که دلدوقری بودن خودم را اعلام کرده باشم. به همه هم گفتم بروید نظر بدهید. همه هم آمدند و ابراز احساسات، این بار هم از نوع همزاد پنداری، کردند و گفتند ما هم همین طور!

 رفتار های دیروز خودم ، و حرفهای جواد، من را به یاد "دلدوقری" انداخت. جواد دیروز گفت : وقتی اتفاقی می افتد، سعی کن با اطرافیانت درباره اش حرفی نزنی و آرامش خودت را حفظ کنی.( این را شبنم هم گفت، و فاطمه و نسیم و همه ی آنهایی که درباره ی اتفاقات این چند ماه اخیر باهاشان صحبت کرده ام.)

بگذریم ... باید برای کلاس قاضی زاده یک گزارش بنویسم. برای همین است که الان دارم، به قول دوستان اجنبی، Blog میکنم! وقتی باید کاری را انجام بدهم که دلم نمی خواهد، ذهنم با قدرت فراوان شروع می کند به "دنبال فرار گشتن" و هر چیزی را بهانه می کند که کار مذکور را انجام ندهد. مثلآ نفیسه ای که بیشتر حاظر است سیم لخت برق را دست بگیرد تا کتاب درسی، چون شوک الکتریکی وارده از دومی به نفیسه به مراتب بیشتر از اولی است، امروز سراق منابع ارشد ( که با اصرار و تاکیید بعضی دوستان خریداری شده) رفته و 50 صفحه از قطورترین کتاب را با دقت تمام خوانده و زیر نکات مهم خط کشیده و مدام در دلش تکرار کرده که خواندن این کتاب برای آینده ی من، از نوشتن گزارش قاضی زاده مهم تر است!

شام کشک بادمجان داریم و تمام خانه پرشده است از بوی بادمجان کباب...... Yum! ........بادمجون کباب....به به ....چه بوووووییی داره....

من باید بروم...شب خوش!

وقتی سرم را به سمت او می چرخانم،  سرش را پایین می اندازد و از گوشه ی چشم مرا می پاید تا وقتی که مطمئن شود که سرم را برگردانده ام، آنوقت دوباره با خیال راحت نگاهم می کند.

می دانم که دوستم دارد.

می دانم هم که نمی شود.

و "همین درد مرا سخت می آزارد"...

Free counter and web stats