من اینجوریم. وقتی میخوام یه چیزی بخرم، بر میدارم به تمام دوست و آشنا و فامیل و همسایه زنگ میزنم که شما توی خونتون از این چیزی که من می خوام بخرم دارید؟ اگه دارید چه مارکیه؟ خوشگله؟ چند خریدی؟ راضی هستی؟ من چی بخرم و اینها. بعد که دوره ی نظرسنجی تموم شد برمیدارم زنگ میزنم به اونهایی که هم بلدند خرید کند، هم حوصله ی جینگول بازی های من رو دارند و هم از چایی بعد از خرید لذت می برند و بهشون میگم پاشو فلان روز با من بیا بیرون من برم خرید. توی مرکز خرید هم با دیدن اجناس مختلف و جعبه های رنگارنگشون جو گیر میشم و همه ی نصیحت ها و پیشنهادهای این آدم هایی که این همه بهشون زنگ زده ام رو کلآ فراموش میکنم و همونجا اولین چیزی که چشمم رو بگیره می خرم. وقتی هم که خریدم اونقدر خوشحال میشم که ذوق می کنم و دوستم رو بی محل میکنم و "چایی بعد از خرید دیگه چیه؟" و می دوم میام خونه که خریدم رو امتحان کنم. تازه از زور خوشحالی به هیچ کس هم خبر نمی دم که بله من بالاخره خریدم رو کردم و اینها. چند وقت که میگذره ملت نگران میشن زنگ میزنن میگن دیگه سیل تماس هات قطع شده، سالمی؟ خریدی؟ میگم آره بابا یک ماه پیش. میگن چی خریدی؟ میگم اونی که شما ها گفتید رو نخریدم یکی دیگه خریدم.
سه چهار سال پیش دنیا رو پر کردم که من میخوام دوربین بخرم. از دختر خاله و دختر عمه و دوست گرفته تا بقال سر کوچه فهمیدند که من چی می خوام و تا اونجایی که تونستند کمکم کردند که فلان رو بخر و بیسار و اینها. زنگ زدم به داییم گفتم پاشو بیا من رو ببر من دوربین بخرم. (یادش بخیر به زمانی داییم من رو خیلی تحویل می گرفت.) رفتیم مغازه ی دوست دوست دوستم. آره دقیقآ همین فاصله ی زیاد وجود داشت. اونجا که بودیم با اون قیمتی که من می خواستم بدم، همکار دوست دوست دوستم ۲ تا دوربین رو گذاشت روی میز که یکیشون رو بردارم. داییم خودش رو هی به در و دیوار زد که این مشکیه حرفه ای تره بهتره آپشن های بیشتر داره و اینها، اما من گفتم این نقره ایه داره می درخشه اینو می خوام. آخرش هم نقره ایه شد مال من. بعدش هم گفتم دایی اگه زحمتت نمیشه من رو ببر دم نادر من یه چیزبرگر برا نهارم بگیرم بعد برسونم خونه، بعدش می تونی بری سر کار.
سر لپ تاپ خریدن هم همین بود. همه گفتند وایو یا دل، اما پاشو برو پایتخت همه رو ببین رنگ های مختلف هست و مدل های خوشگل و اینها. من ولی حس پولداری بهم دست داده بود دلم خواست تلفنی لپ تاپ بخرم، زنگ زدم گفتم پسرعمه جان من به سلیقه ی تو اطمینان دارم یدونه خوشگل و سبکش رو برام پست کن، برنامه های لازم رو هم خودت بریز روش دیگه من اینجا هی نشینم برنامه بریزم رو لپ تاپ. آفیس 2003 یادت نره. اونم یدونه اچپی خوشگل با نقش های پیچ پیچ سفید برام فرستاد. من هم که زنگ نزدم تشکر کنم. یه مدت گذشت زنگ زد گفت نفیسه بهت رسید؟ گفتم آره بابا یک ماه پیش...
از 2 هفته ی پیش هم که همونطور که بیشتر شما می دونید، داستان پرآوازه ی پرینتر خریدن شروع شد. من پرینتر میخوام و اینها. دوست ها و فامیل باز خبر شدند، همه فهمیدند و نظرشون پرسیده شد. یکی گفت کانن لیزری یکی گفت اچپی رنگی یکی گفت اپسون جوهر افشان و اینها. این بار زنگ زدم به دایی، گفت من کار دارم نمیام خودت برو. زنگ زدم به پسر عمه گفت کار من نیست، خودت برو. زنگ زدم به دوست گفت آره فکر خوبه بیا بریم بعدش هم بریم ناهار و شام و بیرون و پارتی و ... گفتم نه مرسی. از اینور رونده از اونور مونده، برادر مهربون رو نشونه گرفتم به عنوان همیار خرید. اونم البته بلد بود، هی ناز کرد و تاریخ خرید رو عقب انداخت و اینها اما خودش می دونست که وقتی نفیسه یکی رو نشونه بگیره دیگه گرفته. امروز ساعت چهار لباس هاشو پوشید و مثل پسر خوب راه افتاد.
رفتیم توی اولین مغازه. سلام آقای بد اخلاق. گفت ما داریم می بندیم. رفتیم مغازه دوم. سلام آقای خوشتیپ. گفت من بهتون دوتا مدل رو پیشنهاد میکنم. یکیشون همون قیمته که شما می خواید، یکیشون قیمتش دوبرابره پول شماست. گفت اما من دومیه رو پیشنهاد می کنم. برادر هی سرخ و سفید شد و چشم غره رفت که جواب بابا رو چی می دی؟ پول می خوای از کجا بیاری؟ آقاهه گفت سیستم کارت خوان هم داریم. چشم های من برق زد. کارتم رو در آوردم گفتم دومیه رو می خوام. چون خیلی وقت بود من ندیده بودم یه مرد لباس هاش رو اینهمه خوشگل باهم ست کنه. لباس های یشمی. واسه همین برای اولین بار با استفاده از بانکداری الکترونیک خرید کردم. به برادر گفتم خم شو این جعبه ی پرینتر رو بردار بیار داری چیو نگاه میکنی؟ به آقاهه هم گفتم آژانس دارید؟
خلاصه خرید خوبی بود. همه چیز طبق معمول پیش رفت. من هم خوشحالم. البته به نظرم هر کی دیگه هم جای من بود الان خوشحال می بود. ببین چه جیگری خریدم:
"پرینترم قشنگه؟ با کارت خوان پولش رو دادم!"
از گوشه عکس هم میشه فهمید من به یک کتابخونه چوبی با رنگ قهوه ای سوخته نیاز دارم. منتظر تماس های من باشید.
